کمکی نزدیک است
تا بلندای سحر
وصدای گنجشک و طلوع نوری
که بسازد روزی
دگر از زندگیم
می نوازد صبحدم عطر بهار
و نسیمی که به من می بخشد حس شادابی را
گرچه گرد و خاک و دود
در هوای تیره ی شهر کبود
بر تنم بنشسته باز
شاخ و برگم سبز سبز
استوار و پر غرور و سربلند
می خروشد نبض تند زندگی در ریشه ام
و دوباره امروز
آن خیال دیروز
به سراغم آمد
و من انگار کمی دلهره در دل دارم
نگران و مضطرب
می رسد بانگ خزان از گوشه ای
من در این اندیشه ام
که چرا در دست کودکان نا بالغ شهر
تبری سنگین است
میزنم فریاد هی
من هنوزم زنده ام
من هنوزم زنده ام
حمیدرضا هدایتی
:: موضوعات مرتبط:
شعر ,
من هنوزم زنده ام ,
,
|
امتیاز مطلب : 25
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9